Tag Archives: #تمرکز

پیچیدگی ذهن با انجام کارهای موازی …؟!

دانش عمومی روان‌شناسی _ انجام کارهای موازی

شاید شما هم از جمله کسانی باشید که با افتخار، اعلام می‌کنند که می‌توانند چند کار را همزمان انجام دهید. بسیاری تصور دارند این‌که می‌توانند چند کار را همزمان انجام دهندبه این‌معنی است که قدرت و توانایی ذهنی بالایی دارند، شاید از این‌که همزمان با صحبت تلفنی، پیامک دوست‌تان را هم جواب می‌دهید، احساس غرور می‌کنید. شاید احساس خوبی دارید که چند پنجره‌ی همزمان روی دسکتاپ شما باز است و همزمان با پاسخ دادن به ایمیل‌ها، با دوستان خود هم چت می‌کنید؛ در حالی‌که یک متن را می‌خوانید حواستان به موبایل و پیام‌هایی که می‌رسد هست و یا هم‌زمان با چک‌کردن تلگرام، اینستاگرام و ایمیل…تلویزیون نگاه می‌کنید یا در خیابان راه می‌روید.

می‌گویید: «از ابتدا حواسمان به همه‌جا بوده و هست»

برداشت ظاهری و اولیه از این جملات نشان از توانایی تمرکز بالا وذهن منسجم و قوی دارد، اما کمی بیشتر تامل در این مسئله و نیز به‌واسطۀ پژوهش‌های انجام شده، ثابت شده است که تصور افراد از این توانایی سرابی بیش نیست. تمام شدن یک فعالیت (مهم نیست که کوچک باشد یا بزرگ) در ما  احساس رضایت ایجاد می‌کند. اگر بخواهیم احساس رضایت را به شیمی بدن ترجمه کنیم، باید بگوییم که وقتی یک کار خیلی کوچک را هم انجام می‌دهیم، هورمون دوپامین (مربوط به لذت دستیابی به هدف) در بدن ما ترشح می‌شود.

کسی که با خودش قرار می‌گذارد یک ساعت تمام به مطالعه بپردازد، تنها پس از تمام شدن آن یک ساعت و احساس این‌که توانسته به هدف خود دست پیدا کند، باعث ترشح دوپامین می‌شود. اما اکنون فرد دیگری را در نظر بگیرید، که یک پاراگراف می‌خواند و سپس گوشی خود را چک می‌کند، یک مسیج جواب می‌دهد و همزمان نیز به صحبت‌های همکار خود گوش می‌دهد. ایمیل جواب می‌دهد و تلویزیون هم نگاه می‌کند. فرد طی این مدت، کاهش جدی IQ را تجربه می‌کند. به‌طوری که کاهش توانایی مغزی آن‌ها را (هنگام انجام چند کار همزمان) می‌توان با یک شب بیداری کامل یا استعمال ماری جوانا معادل دانست.انجام چند کار موازی- سروهانا- مقاله آموزشی

در‌حقیقت فرد با تمرینی نادرست باعث کاهش دقت عمل مغز می‌شود و ذهن را دچار آشفتگی می‌کند. بااین‌حال ذهن به علت هوشمندی بالایی که دارد سعی می‌کند خود را با شرایطی که در آن قرار دارد هماهنگ کند،اما به‌ناچار با خطاهایی مواجه می‌شود که به شکل‌های مختلفی بروز می‌کند.

  • ایجاد خستگی زودرس برای فرد
  • ذخیره شدن اطلاعات در بخش‌های نامربوط و نادرست(مغز را در بازیابی اطلاعات با سختی روبرو می‌کند و به مرور فرد را به این نتیجه می‌رساند که هر چه تمرین می‌کند فایده‌‌ای ندارد و اطلاعات در ذهنش پراکنده است.)
  • ترشح هورمون‌هایی که فرد را برای مواجهه با شرایط تهدید آماده می‌کنند و فشار زیادی به مغز وارد می‌کند.

فرد به مرور زمان و با افت در برخی توانایی‌ها به‌خصوص حافظه و دقت پی به مشگل خود برده و به دنبال درمان می‌گردد.

با تمرین و عادت دادن ذهن خود برای انجام کار‌ها و برنامه‌ریزی زمانی درست و نوشتن فهرستی منسجم فعالیت‌های خود را انجام داده و کارکرد‌های طبیعی و فوق‌العاده خود را نشان دهد.

 

«مسئله‌گشایی»

کودکان اطراف ما- مهارت‌های ارتباطی

یاداشت‌های عماد رضایی‌نیک

خانواده به‌معنای ایده‌آل و کامل وجود ندارد. یعنی نمی‌توان گفت این خانواده، مطلوب، صحیح و به‌هنجار است. اهمیت ندارد که یک خانواده دارای چند فرزند باشد، هر خانواده‌ای، درونِ خود، معمولاً مسائل و مشکلات خاص خودش را دارد. ما خانواده‌ی بی‌چالش کمتر پیدا می‌کنیم. نوع مواجهه مهم است. بگذارید به طبقه‌بندی برخی از آن‌ها بپردازیم.

۱.خانواده‌هایی که اصلا و ابدا به مسائل‌شان وقعی نمی‌نهند و متوجه آن‌ها نمی‌شوند و گاه قضایا را انکار می‌کنند.

۲.خانواده‌هایی که مشکلات را درک کرده اما برای آن‌ها چاره‌ای نه می‌یابند و نه می‌اندیشند.

۳.خانواده‌هایی که در صدد حل مشکل برمی‌آیند گاه توسط خود و گاه با استمداد از روان‌شناس و مشاور.

 

خانواده

 

«کن واتانابه» نویسنده ژاپنی از یک شیوه‌ی تفکر به‌نام «مسئله‌گشایی» حرف می‌زند که بی‌شباهت به خانواده‌های دسته‌ی سوم نمی‌باشد. شیوه‌ی تفکر همان‌طور که از آن استنباط می‌شود یک روش بوده و هر روشی آموختنی است. شیوه‌های تفکر‌ تا آخر عمر همراه آدمی بوده و در جایْ‌جایِ زندگی‌های‌مان سر‌و‌کله‌شان‌ پیدا می‌شود. «مسئله‌گشایی»، ما را برای تصمیم‌گیری‌های جدید آماده ساخته و خلاق می‌کند. افرادی که از شیوه‌های تفکر متفاوت بهره می‌برند، شبیه گوشی‌های موبایلی هستند که اَپ‌های‌ مختلف دارند تا در صورتِ لزوم از آن‌ها استفاده بشود. اطلاعات قبلی، آموزه‌های پیشین و عادت‌های همیشگی ما را به‌جلو نمی‌راند. ما با استناد به اطلاعات قبلی بیش‌تر در حالِ “درجا‌زدن” خواهیم بود. «مسئله‌گشایی» موجب می‌شود وقتی درمی‌یابیم‌ فرزندمان مشکلی، نگرانی یا دغدغه‌ای دارد در صددِ حل آن برمی‌آییم. این ماجرا از یک فرمول ساده تبعیت می‌کند:

شناسایی+درک+اقدام= مسئله‌گشایی

حال مشکل‌مان می‌خواهد از عمیق‌ترین‌ها باشد تا ساده‌ترین‌ها. هرچه باشد مهم‌ این است دست روی دست نگذاریم. مشکلات، به‌خودی‌خود آب نمی‌ر‌وند و کم نمی‌شوند. درباره‌ی کودکان ماجرا پیچیده‌تر‌ هم می‌شود. عدم توجه و رسیدگی به‌یک مشکل به‌احتمال‌ زیاد زمینه‌ساز مشکلات دیگر خواهد شد.
یادمان نرود مسئله‌گشایی یک‌ آمادگیِ ذهنی-روانی برای‌ مواجهه با هر نوع مشکل و مسئله است.

زندگی خود را دوباره بیافرینید…

زندگی خود را از نو بسازید

ما اغلب در زندگی با تله‌هایی روبرو می‌شویم .تله‌های زندگی طرحواره‌هایی هستند که افراد در کودکی خود به آنها دچار می‌شوند که نشانه‌های این طرحواره‌ها اغلب در بزرگسالی مشخص می‌شود و زندگی فرد مبتلا را مختل می‌کند، در نتیجه باید این تله‌ها درمان شوند که برای درمان از روش طرحواره درمانی استفاده می‌کنند.

طرحواره‌ها یک سری الگوهایی هستند که از دورانِ کودکی و یا نوجوانی در افراد شکل می‌گیرند و از طریق افکار، باورها، رفتارها و روابط، در زندگی آنها تقویت می‌شوند. در واقع طرحواره‌ها هنگامی رشد می‌کنند که نیازهای اساسی کودک تأمین نشود. بنابراین اگر والدین نیازهای کودک را به درستی تأمین کنند، کودک رشد می‌کند و به یک بزرگسال سالم تبدیل می‌شود.
نیازهای اساسی همچون :
ایمنی، عشق و توجه، زندگی پایدار و قابل پیش‌بینی، پذیرش، تحسین و تمجید، حمایت و همدلی، راهنمایی و حفاظت، اهمیت دادن به نیازها و عواطف

فقدان هر کدام از نیازهای اساسی، منجر به تله‌های زندگی می شود.

طرحواره درمانی یک رویکرد تجربی است که سعی بر تغییر شخصیت افراد مبتلا به مشکلات عاطفی مزمن دارد و بر پایه شناخت‌درمانی، رفتارگرایی، نظریه دلبستگی، احساس‌درمانی و رابطه‌درمانی تعریف شده است. طرحواره درمانی برای رهایی از تله‌های زندگی که به صورت مزمن می‌باشند، مؤثر است. بنابراین می‌توان از طرحواره درمانی برای موارد زیر استفاده کرد:

شناسایی و درمان الگوهای خودتخریبی زندگی، موضوعات ریشه‌دار و عمیقِ‌عاطفی

تقویت انعطاف پذیری و توانایی رویارویی با چالش‌های زندگی

تقویتِ بخش‌های قوی و مثبتِ شخصیتِ افراد

روش های رهایی از تله‌های زندگی

به عنوان نمونه طرحواره رهاشدگی؛  فرد در کودکی تمام عزیزان خود را از دست داده و یا رها شده است. در نتیجه دائماً ترس و اضطراب از دست دادن عزیزان خود را دارد. برای درمان فرد باید به این باور برسد که هر کسی و به هر طریقی ممکن است عزیزانش را از دست بدهد و این روال طبیعی دنیا است.
و یا طرحواره وابستگی؛ مبتلایان اعتقاد دارند که قادر به انجام کاری بدون کمک دیگران نیستند و تصمیم‌گیری‌های خود را نیز به عهده دیگران می‌گذارند. بنابراین برای رهایی از تله‌های زندگی از جمله تله وابستگی، بیمار باید باور کند که توانایی‌هایش نامحدود است و می‌تواند مسئولیتِ کارهای خود را به عهده بگیرد.

«محیط خانوادگی؟ به‌احتمال زیاد»

یاداشت‌هایِ عماد رضایی ‌نیک

در روان‌شناسی مفهوم «محیط» از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار است. از میانه‌‌های دهه‌ی ۶۰ میلادی، زمانی‌که نظریه‌های رفتارگرایی وجود خودشان را اثبات کردند، «محیط» توجه روان‌شناسان را به‌خود جلب کرد و ‌کماکان حتی با افول رفتارگرایی و مباحث مربوط به‌آن، مفهوم «محیط» اهمیت و اثربخشی خود را دارا است.
در این یادداشت می‌خواهم درباره‌ی «محیطِ خانوادگی» و‌‌‌ اهمیت آن کمی بنویسم. در واقع، سه‌عامل اساسی در محیط خارجی هر کودک وجود داشته که آن بر رشد شخصیت کودک تأثیر می‌گذارد.
اولینِ آن «محیط خانوادگی» است.

خانواده
جایی که کودک در آن بزرگ و آب‌دیده می‌شود. اولین ارتباط‌ها در آن شکل می‌گیرد. کاشتِ اولیه رفتارهای کودک در این‌جا انجام می‌گیرد. والدین شرایط موجود در محیط خانوادگی را پایه‌ریزی می‌کنند که در کنار آن، کودک مذهب، فرهنگ، قومیت و تأثیرات اجتماعی و اقتصادی را فرا می‌گیرد.

کودک در محیط خانوادگی است که با آداب و رسوم و ارزش‌ها و سنن آشنا می‌شود. او تلاش می‌کند خود را با الگوها و خواسته‌های والدین‌اش منطبق سازد. بگذارید ماجرا را این‌طور پیش ببریم. از این‌جا به‌بعد ما با مجموعه‌ای از احتمالات سرو‌کار داریم. در واقع احتمالاتِ بالا. یعنی؛ اگر صبوری و بردباری یک الگوی خانوادگی باشد، به‌احتمال‌زیاد، کودک آن را به‌عنوان یک ارزش که بایست برای فراگیری آن بکوشد، باور می‌دارد. این‌ماجرا می‌تواند نقطه‌ی مقابل نیز داشته باشد. خانواده‌ای را تصور کنید که محیط خانوادگی‌شان پُر از هرج‌و‌مرج و بی‌برنامگی است، کودک و رفتار او چه‌طور می‌شود؟ کارایی ‌‌و عملکرد او چه وضعیتی پیدا می‌کند؟

یادمان باشد که فرزندان در دیدن و تعبیر و تفسیر رفتار والدین بسیار نکته‌سنج و تیز‌بین‌اند. روابط بین والدین، سرمنشأ و الگوی اصلی روابط اعضای خانواده با یک‌دیگر و همچنین خارج از جو خانوادگی نیز خواهد بود. به‌عبارت‌دیگر، اگر پدر‌و‌مادری گرم و‌ صمیمی و همیار باشند، چنین رابطه‌ای در خانواده به‌احتمال زیاد شکل خواهد گرفت. به‌طورکلی روابطِ بین والدین، به‌عنوان رهنمود و دستورالعملی انگار از پیش تعیین‌شده به‌صورت نامحسوس در سیستم رفتاری فرزندان به‌وجود می‌آید.
و از همه مهم‌تر، شالوده‌ی شخصیتی، صفات و خصوصیات فردی و رفتاری فرزندان یک خانواده، به‌احتمال زیاد متأثر و منتج از جَوِ حاکم‌ بر محیط خانوادگی است. پس؛ بیش‌از‌این‌ها به محیط خانوادگی‌تان بها و‌ اهمیت دهید.

 

زندانی ذهنت نباش؛ زندگی کن


پذیرش و تعهد درمانی مبتنی بر این عقیده است که زبان، هسته اصلی بسیاری از اختلالات روانی به طور خاص و درد و رنج انسان به طور عام است.
رویکرد ACT نوعی رویکرد مداخله‌ای است که برای به‌زانو درآوردن زبان طراحی شده است؛ به طوری که تبدیل به ابزاری شود که بتوان بصورت مفید از آن استفاده کرد، به جای اینکه به شکل فرآیندی مخفی انسان‌هایی را که میزبان آنند از پا بی‌اندازد.
ACT درمان خاص اختلال نیست؛ بلکه، رویکردی کلی است که می‌تواند به توسعه بسیاری از پروتکل‌ها، تمرکز بر روی مشکلات، جمعیت‌های بیمار و یا موقعیت‌های خاص کمک کند. ACT دانش شکل‌گیری رفتار و روابط کلامی را با درمانی مؤثرتر ادغام می‌کند.
اگر‌چه بسیاری از مشکلات روانی ما ریشه در تفکر و زبان دارد، اما زندگی بدون زبان غیر ممکن و ناسالم است. زبان می‌تواند نقش یک کارمند یا یک رئیس را برای ما بازی کند. برخلاف بسیاری از اشکال درمان که به‌دنبال تغییر محتوای تفکر مشکل‌ساز می‌باشند، ACT به دنبال کمک به مراجع است تا وی بتواند زبان و فکر را تحت کنترل بافتی مناسب قرار داده، آن را منطقی و خطی بکار ببندد. هدف انعطاف‌پذیری روان‌شناختی است. یعنی توانایی تماس کامل‌تر با لحظه حال به عنوان انسان هشیار و یا تغییر و حفظ آن مشروط بر اینکه در خدمت اهداف ارزشمند باشد.
گذار از مسیری که افقش عاشقانه زیستن در تمامی حوزه‌های فردی و اجتماعی ماست، با پَستی‌ها و بلندی‌های بسیاری نیز همراه است که اگر ندانیم با آن‌ها چگونه مواجه شویم شاید کل فرایند رفتن‌مان را تحت تاثیر خود قرار دهند، آن‌قدر که روزی در انتهای سفر زندگی تنها با حسرت به گذشته نگاه کنیم و ببینیم که چقدر نکرده‌ها داریم. راز مواجهه با احساسات و افکار ناخوشایند «پذیرش» است. گر با خوب و بد، خوشایند و ناخوشایندی که در راه تجربه می‌کنیم سر ستیز داشته باشیم کل شیرازه‌ی ارزش‌های‌مان از هم می‌پاشد ولی اگر آن‌‌ها را چون روز و شب زندگی در آغوش کشیم فرصت تجلی خود را به دست می‌آوریم.
هدف تمامی مداخلات ACT انعطاف‌پذیری بیشتر در پاسخ‌دهی و حساسیت بیشتر به کارایی عمل است. شعار اصلی بسیاری از مداخلات ACT این عبارت است که ” کنترل، مشکل است نه راه‌حل.”
ACT تماس مؤثر، بارز و بدون مقاومت با زمان حال را افزایش می‌دهد. این فرایند دو مشخصه دارد: مشاهده هر آنچه در زمان حال وجود دارد بدون قضاوت افراطی و توصیف کننده. ACT به مراجعین می‌آموزد بین انتخاب‌ها و قضاوت‌های منطقی تفاوت قائل شوند و ارزش‌ها را به‌عنوان یک موضوع مورد انتخاب برگزینند.
ACT نوعی رفتار درمانی است که به‌دنبال کمک به مراجع برای حرکت کردن و ساخت یک زندگی هدفمند و بانشاط‌‌‌تر است.
«برای کسی که به داشته‌های محدود و آگاهی نسبی‌اش، در عمل متعهد است زندگی سراسر معجزه خواهد بود.» 

«لج‌بازی، بازیِ ناتمام و پُر تنش»

یاداشت‌هایِ عماد رضایی‌نیک

والدین همیشه با رفتار لج‌بازانه‌ی فرزندان‌شان سر‌وکار دارند. لج‌بازی همیشه در کودکان وجود و نمود دارد. ممکن است فراوانی و شدتِ آن متفاوت باشد.
نکته‌ی مهم درباره‌ی لج‌بازیِ کودکان، ما بزرگ‌سالان هستیم. بزرگ‌سالان گاه بی‌آن‌که خودشان بفهمند وارد بازی کودکان‌شان می‌شوند. کودک لج می‌کند و بازی شروع می‌شود. بزرگ‌سال جواب می‌دهد و این بازی مدام تکرار می‌شود. اغلب رفتارهای آدمی با گذشتِ زمان تقویت می‌شود. ما یکهو با کودکی مواجه می‌شویم که لج‌بازی کارِ هر شب‌اش شده و ما نالان و درمانده مانده‌ایم با او چه کنیم؟
لج‌بازی، رفته‌رفته باج‌گیری را نیز به‌وجود آورده. یعنی کودک برای برآورده‌شدن همه‌ی خواسته‌هایش پافشاری دارد. و در مقابل، در برابر انتظاراتِ بزرگ‌سالان مدام «نه» آورده و از فرامین سرپیچی می‌کند. رفتار لج‌بازانه را می‌بایست صبورانه مدیریت کرد. به‌این‌ نکته به‌شدت باید توجه کرد: “مدیریت رفتار لج‌بازانه” نه مقابله و یا کنترل آن. معمولا‌ً، بزرگ‌سالان رفتار لج‌بازانه را بر نمی‌تابند. خودمانی‌اش این است که یعنی توی کَتِ‌شان نمی‌رود که  کودک یا فرزندشان بخواهد روبه‌روی آن‌ها دربیاید و اصرار داشته‌باشد حرفش را به کُرسی بنشاند. حال مدیریتِ رفتار لج‌بازانه چه است؟

لجبازی
اولین‌کار، واردنشدن توی بازی کودک است. قدیمی‌ترش یکی‌به‌دو نکردن است. ابتدای امر‌ سخت است. بزرگ‌سال، گمان می‌برد حرمت و قدرتش زیرِ سؤال رفته. اما به‌واقع این‌طور نیست.

دومین‌کار، یافتن «وضعیت سوم» یا «وضعیت_سفید» است. وضعیت سوم، ساده‌اش نه حرفِ من نه حرفِ تو است. کودک با حرف و انتظار شما موافق نیست(وضعیت اول)، و به‌دنبال خواسته‌ی خودش است(وضعیتِ دوم). و به‌این صورت حالا بازی شروع می‌شود. بیایید یک طناب‌کشی تصورش کنیم. «وضعیت اول» یک‌سرِ طناب را گرفته و «وضعیت دوم» سَرِ دیگر. بایست طناب را رها کرد و سراغ «وضعیتِ سوم» رفت. گاه رفتارِ لج‌بازانه‌ی بزرگ‌سالان است که موجب پدید‌آیی همان رفتار در کودک می‌شود. لازم است بی‌تنش و با رویِ باز کودک را به «وضعیت سفید» دعوت کنیم.

چرایی ترس‌هایی درست یا نادرست…

نویسنده: سید محمد هادی موسوی

ماه مهر کابوس امتحان

مهرماه، زمان بازگشایی مدارس و یادآوری خاطرات تلخ و شیرین دوران تحصیل است. خاطراتی که بارها به روش‌های مختلف مرور و بازسازی شده است. اما بازسازی یک خاطره، تقریبا برای همه به صورت یکسان اتفاق می­‌افتد.
بسیاری از ما در خواب، «کابوس امتحان» را تجربه کرده‌­ایم. در سال‌های اخیر، این کابوس گستردگی بیشتری یافته است. انواع مختلف بازسازی این خاطره در خواب، گزارش شده است؛”نرسیدن به امتحان”، “آماده نبودن جهت امتحان”، “فراموشی جواب‌ها”، “ذیق وقت جهت پاسخگویی” و مواردی از این دست، جزو خواب‌های تکراری بشر در سراسر جهان بوده است. اما راز این کابوس مشترک، چیست؟

براساس دیدگاه‌های روان‌شناسی، افراد، علاوه بر «ناخودآگاه فردی»، یک «ناخوداگاه جمعی» نیز دارند. این ناخود آگاه که به صورت موروثی، ادارکات و رهیافت‌های نسل‌های پیشین بشر را به نسل جدید منتقل می­‌نماید، در صُوَر گوناگون، نمود پیدا می­‌کند. این ادارکات با عنوان کهن الگو (آرکی تایپ) در فضای اسطوره­ای برساخته می‌­شوند.
به عنوان مثال؛ اسطوره پروری، اعتقاد به منجی، تمایلات مردانه‌­ی زنان (آنیموس) و تمایلات زنانه‌­ی مردان (آنیما)، جامعه مرد سالار و غیره از جمله این کهن الگوهای ذهنی هستند. کهن الگوها به زندگی اجداد ما بازگشته و به روش‌های مختلف در دنیای امروز بازسازی می‌­شوند. یکی از این روش‌ها، خواب دیدن است. از نظر روان‌شناسی تحلیلی، ناخودآگاه جمعی بشر به‌دلیل‌ آنکه از یک منشا منشعب شده، خاطرات مشترک فراوانی دارد که به شکل خواب (راه میان‌بر بین خودآگاه و ناخودآگاه) نمایان می‌­گردد.

از این رو خواب‌های مشترک بسیاری در بین مردم در فرهنگ‌ها و جغرافیای مختلف وجود دارد. افتادن از درخت یا بلندی، دویدن در محیط تاریک، فریاد زدن بی صدا، عریان شدن در ملا عام، پرواز کردن و… جزو خواب‌های تکراری بشر است. طبق نظریه‌های روان‌شناسی تکاملی، به دلیل ساکن بودن اجداد بشر در جنگل، این خاطرات از اجداد ما در ناخودآگاه جمعی‌مان، ثبت شده است. طی هزاران سال، این رفتار بشر از خودآگاه، به ناخودآگاه تبدیل و طی نسل‌های مختلف در ناخودآگاه جمعی بشر تثبیت و در خواب، به تصویر کشیده می‌­شود.

خواب‌های تکراری بشر در طی هزاران سال ساخته و پرداخته شده اند اما فرآیند امتحان دادن، فرآیندی هزار ساله نیست که در ناخودآگاه جمعی بشر تثبیت شده باشد. پس چرا این خواب، فراگیر شده است؟

هنوز توجیه دقیقی درمورد «کابوس امتحان» ارائه نشده اما برخی از روانشناسان معتقدند طی صده اخیر، فرآیند امتحان دادن، پر استرس ترین فرآیند در دوران زندگی بشر بوده و از آنجا که هر سال، چندین بار تکرار شده، توانسته سریعتر راه خود را به ناخودآگاه جمعی باز نماید. حدس زده می­شود افزایش دوره­ی تحصیل، ارزشمند شدن مدرکِ تحصیلی و افزایش کمی و کیفی امتحانات در سطح زندگی بشر توانسته امتحان را به یک “آرکی تایپ” تبدیل نماید.

امتحان دادن به عنوان یک نقطه عطف در زندگی بشر، تعریف شده چرا که موفقیت در امتحان می‌تواند، به دستاوردهای و موفقیت‌های بیشتر منجر گردد و بلعکس، عدمِ موفقیت در امتحان و عدمِ آمادگی جهت آن، نماد از دست رفتن موقعیت‌ها و دستاوردها تلقی می­گردد.

گرچه هنوز توجیه دقیقی جهت «کابوس امتحان» ارائه نشده اما به نظر می رسد این کابوس، نمادی از کارهای ناتمام است. هر فردی، آرزوها و کارهای ناتمامی دارد که هنگام خواب، ناخودآگاه، آن را مرور و به صورت عدم موفقیت در امتحان، نمود پیدا می­‌کند. هنگامی که در خودآگاه فرد، فعالیت ناتمام و یا عدم دستاورد خاصی، مهم تلقی گردد، ناخودآگاه سعی در بازسازی و دسته بندی این دغدغه را دارد که در خواب به صورت عدم موفقیت در امتحان، نمود می‌­یابد.

عدم موفقیت‌­ها می‌تواند شامل مورد قضاوت قرار گرفتن، عدم توانایی در ارتباط با دیگران، استرس کاری، عدم اعتماد به نفس، نگرانی از شکست و ترس‌های غیرمترقبه باشد. روان‌شناسان تحلیلی سعی نموده‌اند تعبیر هر یک از این خواب‌ها را ارائه نمایند لکن از دیدگاه روان‌شناسی تکاملی این سوال همچنان پابرجاست که امتحان، چگونه در یک مدتِ کوتاه توانسته است وارد ناخودآگاه جمعی بشر شود؟

 

 

تاثیر پرورشِ خودآگاهیِ درست بر رضایت‌مندی در کودکان

مهارت‌های زندگی


هر قدر مهارت‌های زندگی فردی بالاتر باشد، او بهتر می‌تواند سلامت روان و رفتار خود را حفظ کند و به شیوه‌ای منطقی و کارآمد مشکلات پیش‌آمده را برطرف کند.

خودآگاهی

مهارت‌های زندگی مجموعه‌ای از مهارت‌ها و شایستگی‌های فردی و گروهی‌ست که افراد برای زیستن در هزاره جدید به آن نیازمند می‌باشند.
مهارت‌های زندگی توانایی‌هایی هستند که با تمرین مداوم پرورش می‌یابند و شخص را برای روبه‌رو شدن با مسایل روزانه زندگی، افزایش توانایی‌های روانی، اجتماعی و بهداشتی آماده می‌کنند.
در حقیقت مهارت‌های زندگی توانایی انجام رفتار سازگارانه و مثبت است به گونه‌ای که فرد بتواند با چالش‌ها و ضروریات زندگی روزمره خود کنار بیاید.
همزمان با یادگیری تسلط و استقرار، در این مهارت‌ها فرد علاوه بر رسیدن به آرامش و تعادل در زندگی فردی و اجتماعی به ایفای نقش در زندگی خود می‌پردازد.

بنا بر نظر سازمان جهانی بهداشت

سازمان جهانی بهداشت تقسیم ده‌گانه‌ای در مورد مهارت‌های زندگی داشته که شامل مهارت‌های زیر می‌باشد:
1.خود آگاهی   2.اعتماد به نفس ..‍‌‌.‌عزت نفس   3.شناخت و کنترل احساسات (خشم )  4.ارتباط موثر (رفتار جراتمندانه )  5.استقلال   6.حل مسئله   7.تفکرخلاق   8.همدلی   9.مسئوليت‌پذيری
10.تفکر نقادانه
موسسه سروهانا چندی‌ست که اقدام به برگزاری کارگاه‌های “مهارت‌های زندگی” نموده است تا فرآیند سلامت روان و رفتار بزرگسالان و کودکان را هر چه بهتر مورد نقد و بررسی قرار می‌دهد.
به همین منظور در تاریخ 23 و 24 آبان ماه نیز قصد دارد تا دوره جدید مهارت‌های زندگی را با جذابیتی دوچندان و با حضور استادی زبردست و سترگ در زمینه علوم تربیتی و از جنس روان‌شناختی برگزار نماید.

اگر فکر می‌کنید که نیازمند تجدید نظر در شناخت خود در ارتباطات با اطرافیان و محیط هستید؛ در کارگاه ما شرکت کنید.
لینک ثبت نام 

حسِ خوبِ “تعلق”

یاداشت‌هایِ عماد رضایی‌نیک

اگر می‌خواهیم فرزندان‌مان به شهروندانی بهتر و مسئول تبدیل شوند، می‌بایست به آن‌ها کمک کنیم تا‌ خود را به عنوان‌ اعضای توانا ‌و مشارکت‌کننده‌ی جامعه ببینند. پیشنهاد می‌کنیم فرزندان مهارت‌های کاربردی و ضروری هم‌چون‌ ارتباط، خویشتن‌داری، مسئولیت ‌و قضاوتِ خوب‌ را نیز به‌دست آوردند.
به‌نظر می‌آید نشست‌های خانوادگی یکی‌ از بهترین راه‌ها، برای یاد دادن اصول دموکراسی و منطق اجتماعی باشد.  در نشست‌های خانوادگی، والدین به الگوهای ارتباطی تبدیل شده و به کودکان امکان می‌دهد تا از طریق مشاهده، بازخوردهای لحظه‌ای و‌ تجربه تقریباً مهارت، ادراک و توانایی‌های لازم برای ورود به موقعیت‌های اجتماعی را فرا می‌گیرند. نکته قابل تأمل این است که ملاقات‌های خانوادگی در خدمتِ نیازهای کودکان‌ قرار گرفته و زندگی بین‌فردی را سازنده و معنادار‌تر خواهد کرد.
این نوع ملاقات‌ها، احساس قوی از مفهوم «خانواده‌بودن» را به‌وجود می‌آورد.
پذیرش فرزند تضمین می‌شود و فرصت شنیده‌شدن و جدی گرفته‌شدن شکل می‌گیرد.

نشست های خانوادگی

پیشنهاد می‌دهیم نشست را با «تمجید‌کردن» آغاز نماییم. از هر فرد به‌خاطرِ کارهایی که طی هفته‌ی گذشته انجام داده تشکر می‌کنیم. این امر موجب می‌شود هر کسی یاد بگیرد که چگونه از دیگران تعریف و قدردانی کند. این احساس موجبِ فراخوانی مشارکت همکاری و این باور می‌شود:   «ما در کنار هم‌ هستیم»

تمجید‌، قدردانی، حل‌مسئله و تصمیم‌گیری از اجزای ملاقات هستند که نقاط قوت را خاطرنشان می‌سازند و به فرزند کمک می‌کنند دریابند تا چه‌حد با کفایت هستند. والدین بهتر است دریابند در هر موقعیت کودک چه نیازی دارد، والدین بهتر است «بهترین‌بودن» را انتخاب کنند. کودک یاد می‌گیرد با استناد به توان‌مندی‌هایش اتفاق‌های سازنده را به‌وجود آورده و به‌جلو می‌راند.

معمولاً بزرگسالان، در تلاش برای اقناع‌کردن کودکانی که به دنبال توجه هستند، به‌جای پیوستگی سازنده، اغلب به گونه‌ای عمل می‌کنند که گویی «توجه» فنجانی است که می‌توان آن‌را پُر کرد و‌ انتظار دارند وقتی فنجان پُر شد، کودک بگوید «متشکرم، برای من کافی است، چرا نمی‌روی سراغ کارت؟»

در واقع، ته این فنجان سوراخ است. ما می‌توانیم مقدار بیش‌تری داخل آن بریزیم، امّا هرگز این فنجان پُرشدنی نیست.

توجه، حلقه گم‌شده‌ی احساس تعلق است.
باید تلاش کرد کودک دریابد زمانی که والدین مشغول کار دیگر هستند، احساس تعلق سَرِجایش می‌باشد. همکاری‌کردن و تعامل، احساس تعلق را به‌وجود می‌آورد.

درواقع؛ وقتی شروع به درک رفتار کودک به شیوه‌ای متفاوت می‌کنیم، در ادامه قادر به تغییر پاسخ‌های‌مان خواهیم بود.
هدف، می‌بایست هدایت کودک به سمت رویکردهای سازنده‌تر برای تعلق به محیط‌های موردانتظار و دیگران باشد.

روان‌شناسی هوش…

هوش - سروهانا
نویسنده: باران مرادی، الهام جوزی، آتنا سالاری

هر اندازه بشر در گذر تاریخ پیش می‌رود نیاز او به مجهز کردن خود به امکانات و قابلیت‌های متعدد بیشتر می‌شود. در روزگار نه‌چندان دور انسان دریافت که به‌زودی نیاز او به باسواد شدن هم­پای نیازهای اساسی‌اش قرار خواهد گرفت و همان اندازه که به غذا و سرپناه احتیاج دارد خواندن و نوشتن برایش حیاتی خواهد بود. اکنون پس از گذشت بیش از یک سده به تجربه دریافته است که توانایی خواندن و نوشتن شاید هم‌ردۀ نیاز به هوا برای تنفس باشد؛ به‌مراتب ابتدایی‌تر از غذا و سرپناه. اکنون با پیشرفت تکنولوژی و بافته‌شدن آن در تار و پود زندگیِ بشر قرن بیست‌ویکم، دستیابی به سطوح عالی‌تر علم و مهارت، دغدغۀ غالب افراد در گوشه و کنار کرۀ خاکی شده است و شاید همین موضوع همۀ نورهای صحنه را روی ستارۀ هوش متمرکز ساخته است. به نظر می‌رسد این ستارۀ نوجوان قصد دارد همچنان بر روی صحنه به درخشش خود ادامه دهد.

همۀ ما در چند سال اخیر شاهد توجه بیش از پیش افراد برای تقویت هوش‌شان بوده‌ایم چنان‌که رغبت روزافزون خانواده‌ها برای تأمین آموزشی که مدعی پرورش هوش است گواهی بر این ماجراست. اما شاید برای تعداد زیادی از این والدین آینده‌نگر همچنان این سؤال مطرح باشد که منظور از هوش واقعاً چیست. ازآنجاکه هنوز یک تعریف قطعی برای این سازه وجود ندارد شاید بتوان با یک بررسی مختصر تاریخی مفهوم آن را بهتر توضیح داد. با ورق‌زدن صفحه‌های تاریخ به‌وضوح درمی‌یابیم که ظهور هوش در علم روان‌شناسی نوین محصول علم اقتصاد است. اندکی پیش­تر از صد سال پیش، زمانی که تحصیل در ایالات متحده و چند کشور دیگر اجباری شد، تنوع دانش‌آموزان با بسترهای اجتماعی، فرهنگی و حتی ژنتیکی متفاوت منجر به رشد نرخ مردودی گردید و تکرار این رد شدن‌ها به از دست رفتن بخش عظیمی از سرمایۀ کشورها منجر می‌شد. سرانجام دولت‌ها تصمیم گرفتند برای صرفه‌جویی در منابع، آن دسته از دانش‌آموزانی را که احتمال کسب موفقیت تحصیلی بیشتری داشتند از آنهایی که در این زمینه ناتوان بودند تفکیک کنند. «آلفرد بینه» و «تئودور سیمون» با هدف شناسایی افرادی که توانایی ذهنی لازم را برای تحصیل نداشتند و تفکیک‌کردن آنها از کسانی که عملکرد ضعیف تحصیلی‌شان صرفاً به دلیل مشکلات رفتاری بود نخستین آزمون هوش را طراحی کردند. بنابراین هوش به‌عنوان نوزاد خوش‌قدم رشتۀ روان‌شناسی که آن روزها با تمام توان به‌سمت علمی‌شدن می‌شتافت ارمغان دیگری نیز داشت؛ امکان اندازه‌گیری عملکرد عقلانی.

هنوز کام دانشمندان روان‌شناسی از این رویداد فرخنده شیرین بود که موضوع ناعادلانه‌بودن ماده‌های آزمون هوش مطرح شد. طی یک دادرسی مدنی که ۴ سال به طول انجامید گروهی پذیرفتند که ماده‌های آزمون هوش نه نشانگر قابلیت‌های عقلانی و توانمندی شناختی، که آشکارکنندۀ نابرابری‌های اجتماعی و تأثیرات فرهنگی هستند. بنابراین استفاده از این آزمون‌ها برای کودکان آفریقایی‌تبار و آنهایی که زبان بومی دیگری داشتند به تعلیق درآمد. البته بخشی از این انتقادات بعدها در ۱۹۹۴ در کتاب «منحنی زنگوله‌ای» که از پُرسروصداترین کتاب‌های تاریخ روان‌شناسی است توسط هرنستاین و موری پاسخ داده شد.

«هوش عمومی یا هوش‌های چندگانه؟ مسئله این است.»

امروز پس از یک قرن بررسی، بحث و مجادله بر سر هوش و تعریف آن، نه‌تنها میان تعاریف ارائه‌شده از حوزه‌های مختلف مانند روان‌سنجی، رشد، نوروسایکولوژی و پردازش اطلاعات، بلکه حتی در هر یک از این شاخه‌ها نیز هنوز دانشمندان به یک اتفاق نظر بر سر تعریف این مفهوم دست نیافته‌اند. اگرچه تا سه دهه پیش، بیشتر صاحب‌نظران این حوزه وجود یک مؤلفۀ عمومی، مثل عامل g اسپیرمن یا عوامل گروهی ترستون را پذیرفته بودند و یا برخی مثل «کتل» کوشیدند آن را با جزئیات بیشتری (هوش سیال و متبلور) تعریف کنند، اما مطالعات دهه‌های بعدی، از میانۀ مسیر راهشان را جدا کردند. گاردنر، اگرچه در عمل عامل عمومی را قبول داشت اما با معرفی هوش‌های نه‌گانه، افق جذاب‌تری را پیش چشم علاقه‌مندان به نمایش گذاشت. شاید شاخص‌ترین ارزش کار گاردنر پا بیرون نهادن از محدودیت‌های فرهنگی بود. همچنین در سال‌های اخیر صحبت‌کردن از انواع هوش‌ها چون هوش هیجانی، هوش وجودی و هوش معنوی متداول گردیده و مورد توجه گروه‌های مختلف افراد از عموم مردم تا جامعه‌شناسان، سیاستمداران و حتی پزشکان قرار گرفته است.
شما می‌تونید با مراجعه به سایت بهروان ماهنامه شماره هوش را سفارش داده و ادامه مطلب را بخوانید

درباره سروهانا

00

Cart