Tag Archives: #منطق

آستانه تحمل

ما تجربه‌ی زیستیِ جدید و تازه‌ای را از سر گذراندیم و‌ کماکان نیز می‌گذرانیم. شواهد و گفته‌ها نشان می‌دهد اغلبِ افراد، در روزهای رفته، صبرشان لبریز شده و دیگر مثلِ سابق توانِ رویارویی با مسائل و دغدغه‌های آدم‌های اطراف‌شان را ندارند. علتِ این امر، به‌حتم فشار روانی، اجتماعی و رسانه‌ای بوده. در طی هفتادروز اخیر، مغز بسیاری از ما، روزانه و به‌طور مکرر داده‌های اطلاعاتی اضطراب‌زا و نگران‌کننده و ترسناک دریافت کرده که این‌امر منجر به کاهش آسودگی‌خاطرمان گردیده. همه می‌دانیم که انسان موجودی است اجتماعی. بیش‌تر می‌دانیم که تنهایی بلایِ جانِ سیستم هیجانی-عاطفی‌‌مان است. تقریباً با استناد به مطالعات پیشین در بافتارهای دیگر-منظور وضعیت‌هایی به‌غیر از دوران قرنطینه است- که تنهایی و عدم معاشرت بر مهارت‌های شناختی‌ای هم‌چون قضاوت، تصمیم‌گیری، تفکر و غیره‌مان تأثیر می‌گذار‌د. هرچه شرایط نامتعادل‌تر باشد، تسلط ما نیز بر امور کم‌تر می‌شود. و هرچه کنترل ما پایین‌تر‌ بیاید، ما به‌هم‌ریخته‌تر با شرایط مواجه می‌شویم. درست شبیه وقتی که کسی از پُشت به ماشین‌مان کوبیده باشد. ما برای چندی متفاوت‌ فکر و احتمالاً رفتار خواهیم کرد. برای‌همین مدتی طول می‌کِشد به خودمان بیاییم تا تصمیم‌های منطبق بر عقلانیت بگیریم. بالا‌بردنِ آستانه‌ی تحمل یک تمرین شناختی است. یک پیش‌آمادگیِ فکری برای رویارویی در وضعیت‌های گوناگون. تصور کنید شما قرار است به‌یک میهمانی بروید. آن‌جا خانه‌ی یکی از اقوام درجه‌یک‌تان است و شرایط به‌گونه‌ای است که ناگزیر به رفتن هستید. شما می‌دانید یکی از خویشاوندان‌تان زبانی تند و گزنده دارد و به‌طورمعمول بلد است شما را برنجاند. وقتی شما می‌رنجید، بغض می‌کنید، احوال‌تان پریشان می‌شود‌ و میهمانی به کام‌تان‌ تلخ می‌گردد. شما با روان‌درمان‌گرتان بررسی کرده‌اید که در این موقعیت چه‌طور رفتار‌ کنید. این «بررسی‌کردن» یک‌ تمرین شناختی است. یعنی، برنامه‌ریزی کرده‌اید زمانی‌که رفتارِ ناخوشایند دیده‌اید، چه کنید که حال‌تان دگرگون نشود؟ این برنامه‌ریزی‌کردن قرار است در‌ انتها، آستانه‌ی تحمل‌تان را بالا ببرد. در موقعیت‌های این‌چنینی که ما روزهای زیادی را به‌دور از شرایط طبیعی به‌سر‌ می‌بریم، بهتر است به‌فکر‌ بالابردن آستانه‌ی تحمل‌مان باشیم. به‌طورمثال، ممکن است در یک‌سری موقعیت‌های تکراری ما با کودک‌مان به مشکل برمی‌خوریم. توجه به‌این نکته اهمیت دارد که کودک‌مان نیز شرایطِ زیستیِ طبیعی‌ای نیز نداشته. ممکن است شما او را هر روز در حال بازی، تماشای تلویزیون و سرگرمی ببینید، اما به‌حتم ما از دنیای ذهنی او خبر نداریم. نمی‌دانیم نگاهِ او به آینده چگونه است؟ برای همین تاحدِامکان بایست سراغ متغیرهایی رفت که قابلیت تغییر و دستکاری دارند. کودک غُر می‌زند، کودک شِکوه می‌کند، کودک تکالیفش را انجام نمی‌دهد ‌و کودک کمی عصبی است. و پدر‌و‌مادر با تمامِ مصائبِ جهان «بیرون‌ازخانه»‌ چاره‌ای جز به‌هم‌ریختن و به‌اصطلاح کم‌آوردن انگار‌ نداشته و ندارند. ما لازم است تلاش کنیم کمی این تنگنای به‌وجود‌آمده را هرجور هست، گذر کنیم. کمااین‌که حالا بیش از ۷۵ روزِ آن سپری شده. چه‌طور گذر کنیم؟ در روان‌شناسی ما با مؤلفه‌ای به‌نام «انعطاف‌پذیری» روبه‌رو هستیم. «انعطاف‌پذیری» را این‌طور تعریف می‌کنیم:
«توانایی‌ای که به‌ما یاد دهد چه‌طور ارتباط‌ کارآمد و اثربخش‌مان را با موقعیت‌های مختلف حفظ کنیم و از ناخوشایندی‌های فکری، احساسی و بدنی به‌دور باشیم. انعطاف‌پذیری با راه‌های خلاقانه و گاه بداهه نیز معنی پیدا می‌کند.»
تصور کنید شما در راستای یکی‌به‌دو‌کردن با کودک‌تان هستید. ارتباط هردوی‌تان درحالِ قطع‌شدن است. او سر باز می‌زند و شما از عدمِ تمکین او به ستوه آمده‌اید. شما می‌توانید روند و مسیر را ناگه عوض کنید. مثلاً پیشنهاد یک‌کارِ دیگر بدهید. میانبر‌ بزنید. قرار نیست در همان حال باقی بمانیم. قرار نیست صبرمان سر ریز شود. ما توی یک واگنِ شلوغ و پُر ازدحام هستیم. تا ایستگاه «امن و ثبات» چیزی نمانده. اگر از ایستگاه شماره‌ی۱ تا ایستگاه «مقصد» ناله کنیم، تنگنای به‌وجود‌آمده را سخت‌تر کرده‌ایم. ما متأسفانه یا خوش‌بختانه نیاز داریم کمی تحمل کنیم تاحدِ‌امکان ارتباط کارآمد و اثربخش‌مان را حفظ کنیم.

و اما پیامدها…

کودکان اطراف ما- مهارت‌های ارتباطی

یاداشت‌هایِ عماد رضایی ‌نیک

ما نمی‌توانیم مستقیماً فرزندان را در برابر زندگی محافظت کنیم، درواقع باید تلاش کنیم‌ به‌آن‌ها یاد دهیم به‌طور کارآمدتری با موقعیت‌های زندگی مواجه شوند. بهتر است به‌آن‌ها فرصت‌هایی دهیم تا پیامدِ اعمال‌شان را ببینند، تجربه کنند و از اشتباه‌ها بیاموزند. عقیده‌ی روان‌شناسی این است که پند‌و‌اندرز و نصایح فقط حال آن‌ها را به‌هم می‌زند و موجب می‌شود مدام به‌این فکر کنند که گیر بزرگ‌سالانِ نق‌نقو نیفتند. تنبیه نیز نتیجه‌ی عکس می‌دهد، چون کودک از واکنش ما احتمالاً خشمگین، آشفته و آزرده شده و متوجه بدرفتاری‌‌اش نمی‌شود. در‌واقع او در نمی‌یابد رفتارش نادرست، خطرناک و نا‌کار‌آمد است و از همه مهم‌تر یاد بگیرد نباید بدرفتاری کند چون این‌کار ما را عصبانی کرده یا تا مادامی‌که مچ‌اش را نگرفته‌ایم بدرفتاری اشکالی ندارد.
به‌خاطر حفظ پیوند رفتار و نتیجه آن خوب است بین مجازات و پیامدهای منطقی تفاوت قایل شوید.

نصیحت فرزندان

حال تفاوت بین مجازات و پیامدهای منطقی چیست؟
مجازات، نوعی پیامد دلبخواهی است که طراحی می‌شود تا از طریق درد یا ناراحتی جسمی و روان‌شناختی مثلاً چیزی آموزش داده شود. یعنی؛ مجازات براین‌فرض مبتنی است که کودکان با رنج‌بردن از پیامدهای رفتارشان احتمالاً بهتر یاد می‌گیرند. از سوی دیگر، رویکردِ پیامدهای منطقی تحت این فرض کار می‌کند که کودکان با تجربه‌کردنِ رفتارشان بهتر یاد می‌گیرند و احتمالاً در موقعیت‌های بعدی سازگارتر رفتار خواهند کرد. بی‌گمان این مسأله به‌این معنی نیست که به فرزند اجازه داده‌ایم وارد موقعیت‌های آسیب‌رسان شود. همیشه، هدف، در درجه‌ی اول حفظ امنیت است. روان‌شناسی پیشنهاد می‌دهد گاهی والدین کنار بکشند یا موقعیت‌هایی را ترتیب دهند تا کودک واقعیت را لمس و تجربه کند. راهنمایی احترام‌آمیز به کوکان امکان می‌دهد در امنیت، تعلق، و محترمانه پیامدهای منطقی رفتار خود را احساس و تجربه کنند.

تنبه کودکان

یک پیامد منطقی دارای سه مؤلفه می‌باشد. این مؤلفه‌ها در واقع معروف به «سهR» است:
۱. از نظر منطقی به بدرفتاری مربوط می‌شود.
۲. احترام‌آمیز می‌باشد؛ یعنی، از هر نوع تحقیر به‌دور بوده، قاطع می‌باشد تا احترام به‌خود را نشان دهد، و محبت‌آمیز بوده تا احترام به‌ کودک را نشان دهد.
۳. منطقی می‌باشد، یعنی برای کودک نیز به اندازه بزرگ‌سال نیز قابل‌فهم است.

ساده‌تر این است که منظور از انضباط، یادگرفتنِ خودانضباطی، هدایت فرد به‌سمت خودگردانی، و در ادامه کمک‌ به کودک برای آن‌چه انجام شود و آن‌چه نباید صورت بگیرد؛ و سرآخر مسئولیت هر مسیری را که در پیش می‌گیرد بپذیرد.

ویژگی اصلی‌ پیامدهای منطقی:
۰تحمیلی نیست و خودِ کودک در آن سهیم است.
۰بدون تهدید، خشم و باثبات می‌باشد.
۰از قبل به کودک‌ اطلاع داده می‌شود.
۰به نوع برداشتِ کودک توجه و تأکید خاص می‌شود.

 

«محیط خانوادگی؟ به‌احتمال زیاد»

یاداشت‌هایِ عماد رضایی ‌نیک

در روان‌شناسی مفهوم «محیط» از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار است. از میانه‌‌های دهه‌ی ۶۰ میلادی، زمانی‌که نظریه‌های رفتارگرایی وجود خودشان را اثبات کردند، «محیط» توجه روان‌شناسان را به‌خود جلب کرد و ‌کماکان حتی با افول رفتارگرایی و مباحث مربوط به‌آن، مفهوم «محیط» اهمیت و اثربخشی خود را دارا است.
در این یادداشت می‌خواهم درباره‌ی «محیطِ خانوادگی» و‌‌‌ اهمیت آن کمی بنویسم. در واقع، سه‌عامل اساسی در محیط خارجی هر کودک وجود داشته که آن بر رشد شخصیت کودک تأثیر می‌گذارد.
اولینِ آن «محیط خانوادگی» است.

خانواده
جایی که کودک در آن بزرگ و آب‌دیده می‌شود. اولین ارتباط‌ها در آن شکل می‌گیرد. کاشتِ اولیه رفتارهای کودک در این‌جا انجام می‌گیرد. والدین شرایط موجود در محیط خانوادگی را پایه‌ریزی می‌کنند که در کنار آن، کودک مذهب، فرهنگ، قومیت و تأثیرات اجتماعی و اقتصادی را فرا می‌گیرد.

کودک در محیط خانوادگی است که با آداب و رسوم و ارزش‌ها و سنن آشنا می‌شود. او تلاش می‌کند خود را با الگوها و خواسته‌های والدین‌اش منطبق سازد. بگذارید ماجرا را این‌طور پیش ببریم. از این‌جا به‌بعد ما با مجموعه‌ای از احتمالات سرو‌کار داریم. در واقع احتمالاتِ بالا. یعنی؛ اگر صبوری و بردباری یک الگوی خانوادگی باشد، به‌احتمال‌زیاد، کودک آن را به‌عنوان یک ارزش که بایست برای فراگیری آن بکوشد، باور می‌دارد. این‌ماجرا می‌تواند نقطه‌ی مقابل نیز داشته باشد. خانواده‌ای را تصور کنید که محیط خانوادگی‌شان پُر از هرج‌و‌مرج و بی‌برنامگی است، کودک و رفتار او چه‌طور می‌شود؟ کارایی ‌‌و عملکرد او چه وضعیتی پیدا می‌کند؟

یادمان باشد که فرزندان در دیدن و تعبیر و تفسیر رفتار والدین بسیار نکته‌سنج و تیز‌بین‌اند. روابط بین والدین، سرمنشأ و الگوی اصلی روابط اعضای خانواده با یک‌دیگر و همچنین خارج از جو خانوادگی نیز خواهد بود. به‌عبارت‌دیگر، اگر پدر‌و‌مادری گرم و‌ صمیمی و همیار باشند، چنین رابطه‌ای در خانواده به‌احتمال زیاد شکل خواهد گرفت. به‌طورکلی روابطِ بین والدین، به‌عنوان رهنمود و دستورالعملی انگار از پیش تعیین‌شده به‌صورت نامحسوس در سیستم رفتاری فرزندان به‌وجود می‌آید.
و از همه مهم‌تر، شالوده‌ی شخصیتی، صفات و خصوصیات فردی و رفتاری فرزندان یک خانواده، به‌احتمال زیاد متأثر و منتج از جَوِ حاکم‌ بر محیط خانوادگی است. پس؛ بیش‌از‌این‌ها به محیط خانوادگی‌تان بها و‌ اهمیت دهید.

 

چرایی ترس‌هایی درست یا نادرست…

نویسنده: سید محمد هادی موسوی

ماه مهر کابوس امتحان

مهرماه، زمان بازگشایی مدارس و یادآوری خاطرات تلخ و شیرین دوران تحصیل است. خاطراتی که بارها به روش‌های مختلف مرور و بازسازی شده است. اما بازسازی یک خاطره، تقریبا برای همه به صورت یکسان اتفاق می­‌افتد.
بسیاری از ما در خواب، «کابوس امتحان» را تجربه کرده‌­ایم. در سال‌های اخیر، این کابوس گستردگی بیشتری یافته است. انواع مختلف بازسازی این خاطره در خواب، گزارش شده است؛”نرسیدن به امتحان”، “آماده نبودن جهت امتحان”، “فراموشی جواب‌ها”، “ذیق وقت جهت پاسخگویی” و مواردی از این دست، جزو خواب‌های تکراری بشر در سراسر جهان بوده است. اما راز این کابوس مشترک، چیست؟

براساس دیدگاه‌های روان‌شناسی، افراد، علاوه بر «ناخودآگاه فردی»، یک «ناخوداگاه جمعی» نیز دارند. این ناخود آگاه که به صورت موروثی، ادارکات و رهیافت‌های نسل‌های پیشین بشر را به نسل جدید منتقل می­‌نماید، در صُوَر گوناگون، نمود پیدا می­‌کند. این ادارکات با عنوان کهن الگو (آرکی تایپ) در فضای اسطوره­ای برساخته می‌­شوند.
به عنوان مثال؛ اسطوره پروری، اعتقاد به منجی، تمایلات مردانه‌­ی زنان (آنیموس) و تمایلات زنانه‌­ی مردان (آنیما)، جامعه مرد سالار و غیره از جمله این کهن الگوهای ذهنی هستند. کهن الگوها به زندگی اجداد ما بازگشته و به روش‌های مختلف در دنیای امروز بازسازی می‌­شوند. یکی از این روش‌ها، خواب دیدن است. از نظر روان‌شناسی تحلیلی، ناخودآگاه جمعی بشر به‌دلیل‌ آنکه از یک منشا منشعب شده، خاطرات مشترک فراوانی دارد که به شکل خواب (راه میان‌بر بین خودآگاه و ناخودآگاه) نمایان می‌­گردد.

از این رو خواب‌های مشترک بسیاری در بین مردم در فرهنگ‌ها و جغرافیای مختلف وجود دارد. افتادن از درخت یا بلندی، دویدن در محیط تاریک، فریاد زدن بی صدا، عریان شدن در ملا عام، پرواز کردن و… جزو خواب‌های تکراری بشر است. طبق نظریه‌های روان‌شناسی تکاملی، به دلیل ساکن بودن اجداد بشر در جنگل، این خاطرات از اجداد ما در ناخودآگاه جمعی‌مان، ثبت شده است. طی هزاران سال، این رفتار بشر از خودآگاه، به ناخودآگاه تبدیل و طی نسل‌های مختلف در ناخودآگاه جمعی بشر تثبیت و در خواب، به تصویر کشیده می‌­شود.

خواب‌های تکراری بشر در طی هزاران سال ساخته و پرداخته شده اند اما فرآیند امتحان دادن، فرآیندی هزار ساله نیست که در ناخودآگاه جمعی بشر تثبیت شده باشد. پس چرا این خواب، فراگیر شده است؟

هنوز توجیه دقیقی درمورد «کابوس امتحان» ارائه نشده اما برخی از روانشناسان معتقدند طی صده اخیر، فرآیند امتحان دادن، پر استرس ترین فرآیند در دوران زندگی بشر بوده و از آنجا که هر سال، چندین بار تکرار شده، توانسته سریعتر راه خود را به ناخودآگاه جمعی باز نماید. حدس زده می­شود افزایش دوره­ی تحصیل، ارزشمند شدن مدرکِ تحصیلی و افزایش کمی و کیفی امتحانات در سطح زندگی بشر توانسته امتحان را به یک “آرکی تایپ” تبدیل نماید.

امتحان دادن به عنوان یک نقطه عطف در زندگی بشر، تعریف شده چرا که موفقیت در امتحان می‌تواند، به دستاوردهای و موفقیت‌های بیشتر منجر گردد و بلعکس، عدمِ موفقیت در امتحان و عدمِ آمادگی جهت آن، نماد از دست رفتن موقعیت‌ها و دستاوردها تلقی می­گردد.

گرچه هنوز توجیه دقیقی جهت «کابوس امتحان» ارائه نشده اما به نظر می رسد این کابوس، نمادی از کارهای ناتمام است. هر فردی، آرزوها و کارهای ناتمامی دارد که هنگام خواب، ناخودآگاه، آن را مرور و به صورت عدم موفقیت در امتحان، نمود پیدا می­‌کند. هنگامی که در خودآگاه فرد، فعالیت ناتمام و یا عدم دستاورد خاصی، مهم تلقی گردد، ناخودآگاه سعی در بازسازی و دسته بندی این دغدغه را دارد که در خواب به صورت عدم موفقیت در امتحان، نمود می‌­یابد.

عدم موفقیت‌­ها می‌تواند شامل مورد قضاوت قرار گرفتن، عدم توانایی در ارتباط با دیگران، استرس کاری، عدم اعتماد به نفس، نگرانی از شکست و ترس‌های غیرمترقبه باشد. روان‌شناسان تحلیلی سعی نموده‌اند تعبیر هر یک از این خواب‌ها را ارائه نمایند لکن از دیدگاه روان‌شناسی تکاملی این سوال همچنان پابرجاست که امتحان، چگونه در یک مدتِ کوتاه توانسته است وارد ناخودآگاه جمعی بشر شود؟

 

 

حسِ خوبِ “تعلق”

یاداشت‌هایِ عماد رضایی‌نیک

اگر می‌خواهیم فرزندان‌مان به شهروندانی بهتر و مسئول تبدیل شوند، می‌بایست به آن‌ها کمک کنیم تا‌ خود را به عنوان‌ اعضای توانا ‌و مشارکت‌کننده‌ی جامعه ببینند. پیشنهاد می‌کنیم فرزندان مهارت‌های کاربردی و ضروری هم‌چون‌ ارتباط، خویشتن‌داری، مسئولیت ‌و قضاوتِ خوب‌ را نیز به‌دست آوردند.
به‌نظر می‌آید نشست‌های خانوادگی یکی‌ از بهترین راه‌ها، برای یاد دادن اصول دموکراسی و منطق اجتماعی باشد.  در نشست‌های خانوادگی، والدین به الگوهای ارتباطی تبدیل شده و به کودکان امکان می‌دهد تا از طریق مشاهده، بازخوردهای لحظه‌ای و‌ تجربه تقریباً مهارت، ادراک و توانایی‌های لازم برای ورود به موقعیت‌های اجتماعی را فرا می‌گیرند. نکته قابل تأمل این است که ملاقات‌های خانوادگی در خدمتِ نیازهای کودکان‌ قرار گرفته و زندگی بین‌فردی را سازنده و معنادار‌تر خواهد کرد.
این نوع ملاقات‌ها، احساس قوی از مفهوم «خانواده‌بودن» را به‌وجود می‌آورد.
پذیرش فرزند تضمین می‌شود و فرصت شنیده‌شدن و جدی گرفته‌شدن شکل می‌گیرد.

نشست های خانوادگی

پیشنهاد می‌دهیم نشست را با «تمجید‌کردن» آغاز نماییم. از هر فرد به‌خاطرِ کارهایی که طی هفته‌ی گذشته انجام داده تشکر می‌کنیم. این امر موجب می‌شود هر کسی یاد بگیرد که چگونه از دیگران تعریف و قدردانی کند. این احساس موجبِ فراخوانی مشارکت همکاری و این باور می‌شود:   «ما در کنار هم‌ هستیم»

تمجید‌، قدردانی، حل‌مسئله و تصمیم‌گیری از اجزای ملاقات هستند که نقاط قوت را خاطرنشان می‌سازند و به فرزند کمک می‌کنند دریابند تا چه‌حد با کفایت هستند. والدین بهتر است دریابند در هر موقعیت کودک چه نیازی دارد، والدین بهتر است «بهترین‌بودن» را انتخاب کنند. کودک یاد می‌گیرد با استناد به توان‌مندی‌هایش اتفاق‌های سازنده را به‌وجود آورده و به‌جلو می‌راند.

معمولاً بزرگسالان، در تلاش برای اقناع‌کردن کودکانی که به دنبال توجه هستند، به‌جای پیوستگی سازنده، اغلب به گونه‌ای عمل می‌کنند که گویی «توجه» فنجانی است که می‌توان آن‌را پُر کرد و‌ انتظار دارند وقتی فنجان پُر شد، کودک بگوید «متشکرم، برای من کافی است، چرا نمی‌روی سراغ کارت؟»

در واقع، ته این فنجان سوراخ است. ما می‌توانیم مقدار بیش‌تری داخل آن بریزیم، امّا هرگز این فنجان پُرشدنی نیست.

توجه، حلقه گم‌شده‌ی احساس تعلق است.
باید تلاش کرد کودک دریابد زمانی که والدین مشغول کار دیگر هستند، احساس تعلق سَرِجایش می‌باشد. همکاری‌کردن و تعامل، احساس تعلق را به‌وجود می‌آورد.

درواقع؛ وقتی شروع به درک رفتار کودک به شیوه‌ای متفاوت می‌کنیم، در ادامه قادر به تغییر پاسخ‌های‌مان خواهیم بود.
هدف، می‌بایست هدایت کودک به سمت رویکردهای سازنده‌تر برای تعلق به محیط‌های موردانتظار و دیگران باشد.

«مؤلفه‌ای به‌نامِ سازگاری»

یاداشت‌های عماد رضایی‌نیک

وقتی از مؤلفه‌ی سازگاری حرف می‌زنیم مرادمان چه است؟ چه‌طور می‌شود فرزندان‌مان رفتارِ سازگارانه داشته باشند؟ سازگاری به‌معنای این است که فرد بتواند تا جایِ ممکن حداقل تأثیرگذاریِ ممکن را داشته باشد. پس به‌راحتی می‌توان دریافت که مفهوم سازگاری با سازش و ضرب‌المثلِ معروف و به‌شدت غلطِ «سوختن و ساختن» بی‌کران تفاوت دارد.
سازش، به‌معنای تسلیم‌شدن ‌‌و انفعال است. سوختن و ساختن نیز به‌معنای تحمل است. ما وقتی از سازگاری حرف می‌زنیم، همیشه یک موقعیت مدنظر است. یک موقعیت که از فرد یک رفتار را انتظار دارد. سازگاری یک نوع رفتار است. یک‌نوع رفتار آموختنی که در آن فرد به محرک‌های محیط روبه‌روی‌اش توجه کرده و بر اساس آن تصمیم به‌یک رفتار اثربخش می‌گیرد. مثال ساده‌اش ترافیک است. شما در یک ترافیکِ طولانی و اعصاب‌خرد‌کُن می‌توانید رفتارِ سازگارانه یا سازش‌مآبانه داشته باشید. سازش‌مآبانه‌اش این است که تا خودِ مقصد بد‌و‌بیراه بگویید و حرص ترافیک را بخورید؛ و سازگارانه‌اش این است که تا مقصد مثلاً یک قصه‌ی صوتی یا یک قسمت از پادکست محبوب‌تان گوش‌ دهید. اگر موقعیت را کمی لذت‌بخش و مثمر‌ثمر‌ پایان برسانید، سازگاری کرده‌اید.

کودکان سازگار بیش از همه‌چیز روابط‌شان مطلوب و چشم‌گیر‌ است.
 از جابه‌جایی و تغییر گریزان نبوده و می‌توانند با اغلب دانش‌آموزان دَمخور شوند.

برای این‌که سازگاری به‌وجود بیاید، گام اول، پذیرفتنِ عدم نارضایتی کودک است. مثلاً کودک بر این باور است که با فلان دانش‌آموز آبش توی یک جواب نمی‌رود. بهتر است از او دلایل این باور را جویا شویم. و به‌جای فاصله‌گیری(که شاید گاه خود یک رفتار سازگارانه باشد) به‌فکر حل موضوع باشیم. شاید به‌این نتیجه برسیم که بهتر است دو کودک با یک‌دیگر ارتباط خاصی نداشته باشند؛ اما نه این‌که از هم فاصله بگیرند و کاری به کارِ هم نداشته باشند. معمولاً پیشنهاد اول و دمِ‌دستی همین است: “کاری به کارِ هم نداشته باشید”
این‌طور هیچ‌چیز حل نشده. یک جرقه کافی است تا آن دو به‌هم نزدیک شوند و مشکلاتِ قدیم دوباره سر باز کند.
فاصله‌‌گیری به‌حتم می‌بایست همراه با دلیل و منطق باشد. فاصله‌گیری‌ای به‌دور‌ از بغض و نفرت و خشم و تحمل. در واقع؛ کودک‌مان یاد می‌گیرد بنا به‌این دلایل بهتر است با فلانی رابطه صمیمی نداشته باشد. رفته‌رفته ممکن است ما شاهدِ یادگیریِ رفتارِ سازگارانه باشیم. رفتاری که در آن فرد توانایی ایجاد ارتباط متقابل و مؤثر با دیگران را داشته، و می‌تواند میزان ارزش‌مندی، توان‌مندی و اثربخشیِ خود را به‌دیگران و محیطِ پیرامونش نشان دهد.

یکی‌ از ویژگی‌های منحصربه‌فرد رفتار سازگاری این است که موجب می‌شود رفتار دیگران درک و پیش‌بینی شود.

استدلال، حل مسئله و خلاقیت

منطق و استدلال منطقی فراگیرترین واژگان مطرح در حوزۀ دانش بشری هستند.

برای بسیاری از افراد، زندگی مملو از رویدادهای فشارزا است، اما نکته مهم نحوه پاسخدهی افراد به مشکلات است که چگونه آن‌ها مهارت مقابله و حل مسئله خوشتن را ارزیابی نموده و در قبال مشکلات، گرایش یا اجتناب دارند. می‌دانیم که هر فردی نیاز به دانش حل مسئله دارد اما این مهارت، یکی از پیچیده‌ترین رفتارهای انسان استکه نیاز به تلاش و افرادی دارد و شامل 4 مرحله می‌باشد که عبارتند از: 1-فهم 2-برنامه‌ریزی 3-کاربست برنامه 4- نگاه به عقب و بازنگری.
این حضور فراگیر ناشی از ماهیت محوری این مفاهیم در شکل دادن به تمامی معارف عقلی است.
در مجموعه کلان دانش بشری، می‌توان حوزه‌هایی را تشخیص داد که کسب معرفت در آن‌ها متکی به بهره‌گیری از توان منطق و استدلال منطقی است.
استدلال فرآیندی است که در آن ذهن بین چند قضیه یا حکم، ارتباطی دقیق و منظم برقرار می‌سازد تا از پیوند آن‌ها، نتیجه حاصل شود. به این ترتیب نسبتی مبهم به نسبتی یقینی و صریح تبدیل می‌شود.
استدلال منطقی نوعی شناسایی حرکتی است، حرکت از مقدمات به سمت نتیجه.
این حرکت مستلزم طی مراحلی است و در آن نوعی پیوستگی و تدریج وجود دارد. از این رو هر نوع گسست و یا عدم پیوستگی در این حرکت، به ساختار آن لطمه اساسی می‌زند و کسب نتیجه را ناممکن می‌سازد.
در مجموعه‌ی فعالیت‌های شناختی، می‌توان گفت تفکر در راس آن‌ها قرار دارد که مشتمل بر استدلال، تصمیم‌گیری، ارزشیابی و حل

مسئله و… است.
این استدلال همان منطق گزاره‌ای است که گذاره‌های منطقی به‌صورت «یا» و «اگر. تکلیف انتخاب واسون توسط یک روان‌شناس انگلیسی به نام پیتر واسون ابداع شده است. این تکلیف مبتنی بر قواعد استدلال شرطی است.

منطق و روان‌شناسی هر دو با استدلال سروکار دارند، اما تفاوت آن‌ها این است که منطق به استدلال کامل از آن‌جهت که مرکب از قضایایی است که بین آن‌ها ارتباط ضروری برقرار است نظر دارد، انواع استدلال را شناسایی می‌کند،آن‌ها را براساس ارزش منطقی مرتب می‌کند و استدلال منتج را از استدلال‌ها یغیر منتج متمایز می‌کند.
اما روان‌شناسی استدلال را از آن‌جهت که درست یا غلط است مورد تحقیق قرار می‌دهد.
امروزه حوزۀ پژوهش روان‌شناسی دربارۀ استدلال منطقی به‌عنوان یکی از عالی‌ترین فراورده‌های فکری از موارد فوق الذکر بسی فراتر رفته است و شاید اهمیت آن  نیز آشکارتر شده است.

 

 

روان‌شناسی؛ برادر کوچک و خلف فلسفه

روان‌شناسی در روزگاران نه‌چندان دور، از زیر مجموعه‌های علم فلسفه بوده است چراکه مطالعه سرشت و ذات آدمی تنها در حیطه فلسفه قابل تحقق بوده است و نظریه‌های روان‌شناسی تحت تأثیر تفکرات فلسفی بوده است و کمتر فیلسوف و متفکری از زمان ارسطو تا ملاصدرا می‌توان یافت که در زمینه احساس و ادراک و تفکر مطالعه نکرده باشند اما از قرن 17 رشته‌های علمی، به‌خصوص روانشناسی در پی جدایی از علم فلسفه برآمدند.

علم روان‌شناسی دارای نظریه‌های فلسفی متعددی است، نظریه‌های ارسطو مستقیم‌ترین و بیشترین تأثیرات را برعلم روان‌شناسی داشته‌است و به صورت قطعی ریشه‌ی تفکرات ارسطویی و گاهاً افلاطونی در سرتاسر نظریه‌های غرب از گذشته تا به حال دیده‌می‌شود.

امروزه روان‌شناسی و فلسفه جدایی را کاملاً پذیرفته‌اند و روان‌شناسی به ظاهر از قید و وابستگی‌های فلسفی خارج شده است اما این دو تنها در ظاهر از هم جدا شده اند و نمی‌توان تلاش‌های فیلسوفان در راه مطالعه سرشت انسان و هموار کردن راه برای مطالعه گسترده‌ی ذهن و روان و رفتار و اعمال انسان چشم‌پوشی کرد.

ارسطو دانشمند و فیلسوف یونان باستان در حیطه روان‌شناسی اخلاق تأثیرات قابل‌ توجهی داشته و دامنه تحقیقات این دانشمند بسیار وسیع بوده و پژوهش‌هایی در زمینه اعمال هدفمند تا علایق شخصی و جایگاه آن در زندگی داشته است. از نظر ارسطو درک وفهم بالاترین ارزش در زندگی فردی و دستیابی به آن است. اصول اخلاقی ارسطو تأکید بر صفات و شخصیت انسانی دارد و این فضیلت‌ها را به دو دستۀ فضیلت‌های فکری و فضیلت‌های شخصیتی تقسیم می‌کند. فضیلت‌های شخصیتی را جدا از ذات و سرشت فردی دانسته که در نتیجه‌ی عادت‌های فردی حاصل می‌شود و فضیلت‌های فکری از طریق آموزش و رشد حاصل می‌شود.
بنابراین بر طبق مدل ارسطویی، اخلاق خوب حاصل ذات بالقوه فرد است

ذهن عاقل من

انسان موجودی خودآگاه و مسئول است. تناسب منطق و هیجان به جنبه‌ی متعادل ذهن یا همان «ذهن عاقل» برمی‌گردد.زمانی که اعمال ما با اهداف عاقلانه و بدور از برانگیختگی هیجان باشد٬ ذهن عاقل فعال است.

در واقع منطق و هیجان نه تنها در تضاد با هم نیستند بلکه هیچ چیز غیر منطقی درباره‌ی هیجان‌ها وجود ندارد و هیچ چیز خاصی از هیجان هم درباره‌ی منطق وجود ندارد و هر دو در تعامل با هم هستندو درست در این زمان واکنش مناسب و رفتار و اعمال عاقلانه صورت می‌گیرد.هنگامی که آگاهانه از ذهن عاقل خود استفاده می‌کنید و تعادل را بین هیجان و منطق برقرار می‌کنید٬ توانایی بیشتری در رسیدن به خواسته هایتان دارید.

رسیدن به این «ذهن عاقل» و «خود متعادل»  نیازمند مهارت‌های خاصی می‌باشد.

یکی از آن مهارت‌ها٬ جایگزینی توصیف به جای قضاوت است.یکی از کارآمدترین روش‌ها در رسیدن به « خودمتعادل» توصیف کردن است. قضاوت کردن٬ احساس خشم را افزایش داده و سبب برانگیختگی هیجانی منفی و تعارض‌ها می‌شود ولی در مقابل آن٬  توصیف کردن چنان قدرتمند است که می‌تواند چرخه‌ی مخرب قضاوت کردن را متوقف می‌کند.

توجه و توصیف باعث درک بیشتر می‌شود درحالی که قضاوت، آگاهی و کسب اطلاعات را محدود می‌کند.