اخبار و مقالات

خرداد 12, 1399

آیا فراموشی راهی‌ست مقطعی که به شادکامی می‌انجامد؟

شادی، کنار آمدن با تلخی جهان و با نگاهی نیچه‌ای، «آریِ تراژیک» است به زندگیِ در پیشِ رو. در این آریِ تراژیک حجمِ وسیعی از پذیرشِ رنج نهفته است در کنارِ شوری برای لذت، برای زیستنِ در همینِ جهان. هم می‌توان از آن متنفر بود و هم شورمند. در چنین وضعیتی‌ست که احتمالا «هنر» می‌تواند از ما در مقابل حقیقت و جهانی که در آن زیست می‌کنیم، محافظت کند. هنر، پذیرشِ متعالی این جهان است. نه آنچنان به آن «آری» می‌گوید که ساده‌لوحانه همه‌چیز را فراموش کند و حل شود در گزینشی مثبت از جهان و نه آنچنان «نه» می‌گوید که نبیند زیبایی را، نبیند گاهی شکوه چیزها را . گویی در آستانه ایستاده است، در آستانه آری-نه به جهان. غریبه‌ای است میان این دو. پناهگاهی‌ست در آستانه، دفاعی قابل قبول در مقابل رنج‌ها.البته منظور از هنر، یک پدیده‌ی واحد نیست که بشود به هر چیزی که مولف‌اش آن را یک اثر هنری می‌نامد، نسبت داد. منظور از هنر، اثری‌ست که در آن تولید و خلقی نو صورت می‌گیرد و از سویی موجب کاتارسیس (پالایش روانی) می‌شود. در پالایش روانی، آدمی، هیجان‌های منفی و مثبت را تجربه می‌کند. رنج می‌برد در کنار لذت. می‌گرید و می‌خندد؛ زیست می‌کند در آن اثرِ هنری. پس ما با هنرها روبه‌روییم نه هنر. ارسطو هنر را تقلیدی از زندگی می‌دانست. اما تقلیل گرایانه‌است که هنر را صرفا تقلید بنامیم. هنر رابطه‌ای دیالکتیک با زندگی دارد، تاثیرمی‌گیرد و تاثیر می‌گذارد. در آستانه ایستاده است. هنر، آشفتگی و بی‌نظمی زندگی را در الگوی‌یی ارایه می‌دهد، تقلید صرف نیست. تقلیدِ آشفتگی، پریشانی‌ست، نه هنر. هنر، شکل دادن است؛ طرحی نو درانداختن. آدمی، هنر را اختراع می‌کند تا خشکیِ حقیقت او را از پای در نیاورد. حقیقت، بر ماست، هنر از ما. شاید شکلی از حقیقت، چونان تاریخ، خشک باشد و راکد. هنر به میدان می‌آید تا بشود حقیقت را برساخت؛ انسانی‌‌اش کرد. بشود با تفسیر با آن مواجه شد، نه آن‌چنان بی‌دفاع و عریان. هنر، جهان را قابلِ سکونت‌تر می‌کند، می‌شود با آن گاهی از وضعیتِ موجود رضایت داشت؛ رضایت از خود و دیگری؛ چیزی شبیه به آنچه شادکامی‌اش گویند. هنر، تسهیل‌گر این راه است، بشکلی غیرمستقیم.

, , , , , , ,

دیدگاهتان را بنویسید